حكيم ابوالقاسم فردوسى

478

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

برين گونه كآمد ببايست ساخت * چو سوى يلان چنگ بايست آخت پس از نامداران افراسياب * كسى كش سر از كينه گيرد شتاب گزين كرد شمشير زن سى هزار * كه بودند شايستهء كارزار بهومان سپرد آن زمان قلبگاه * سپاهى هژبر اوژن و رزمخواه بخواند اندريمان و او خواست را * نهادِ چپ لشكر و راست را چپ لشكرش را بديشان سپرد * ابا سى هزار از دليران گرد چو لهّاك جنگى و فرشيدورد * ابا سى هزار از دليران مرد گرفتند بر ميمنه جايگاه * جهان سر بسر گشت ز آهن سياه چو زنگولهء گرد و كلباد را * سپهرم كه بد روز فرياد را برفتند با نيزه ور ده هزار * به پشت سواران خنجرگزار برون رفت رويين رويينه تن * ابا ده هزار از يلان ختن بدان تا دران بيشه اندر چو شير * كمينگه كند با يلان دلير طلايه فرستاد بر سوى كوه * سپهدار ايران شود زو ستوه گر از رزمگه پى نهد پيشتر * و گر جنبد از خويشتن بيشتر سپهدار رويين بكردار شير * پس پشت او اندر آيد دلير همان ديده‌بان بر سر كوه كرد * كه جنگ سواران بىاندوه كرد ز ايرانيان گر سوارى ز دور * عنان تافتى سوى پيكار تور نگهبان ديده گرفتى خروش * همه رزمگاه آمدى زو به جوش [ رفتن بيژن به نزد گيو و رزم خواستن ] دو لشكر به روى اندر آورد روى * همه نامداران پرخاش جوى چنين ايستاده سه روز و سه شب * يكى را به گفتن نجنبيد لب همى گفت گودرز گر پشت خويش * سپارم بديشان نهم پاى پيش سپاه اندر آيد پس پشت من * نماند جز از باد در مشت من شب و روز بر پاى پيش سپاه * همى جست نيك اختر هور و ماه كه روزى كه آن روز نيك اخترست * كدامست و جنبش كرا بهترست كجا بر دمد باد روز نبرد * كه چشم سواران بپوشد بگرد بريشان بيابم مگر دستگاه * بكردار باد اندر آرم سپاه نهاده سپهدار پيران دو چشم * كه گودرز را دل بجوشد ز خشم كند پشت بر دشت و راند سپاه * سپاه اندر آرد به پشت سپاه بروز چهارم ز پيش سپاه * بشد بيژن گيو تا قلبگاه بپيش پدر شد همه جامه چاك * همى به آسمان بر پراگند خاك به دو گفت كاى باب كار آزماى * چه دارى چنين خيره ما را بپاى بپنجم فراز آمد اين روزگار * شب و روز آسايش آموزگار نه خورشيد شمشير گردان بديد * نه گردى به روى هوا بر دميد سواران بخفتان و خود اندرون * يكى را برَگ بر نجنبيد خون بايران پس از رستم نامدار * نبودى چو گودرز ديگر سوار چنين تا بيامد ز جنگ پشن * ازان كشتن و رزمگاه گشن بلاون كه چندان پسر كشته ديد * سر بخت ايرانيان گشته ديد